چندان که به کار خود فرو می بینم
بی دیدگی خویش نکو می بینم
با زحمت چشم خود چه خواهم کردن؟
اکنون که جهان به چشم او می بینم
"مولانا"
خاطراتو طراحی کردن خیلی لذت بخشه، نذاشتم این خاطره کهنه بشه، داغ داغ طراحیش کردم... این هم علیرضا کوچولوی خجالتیه من ! (کنته و ذغال)

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنمبگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خوردهام تیر فلک باده بده تا سرمست عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنمجرعه جام بر این تخت روان افشانم غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
حافظ
سلام کوچولوهای من! خدا بخواد فردا میام پیشتون با یه عالمه بادکنک ! یه عالمه حباب! یه عالمه دلتنگی... بگین که شما هم دلتنگم شدین!
خدایا شکرت


طراحی جدیدم که خیلی دوسش دارم- ذغال و پاستل گچی روی کاغذ سفید

"هرکه بیدارتر پر دردتر"
اونموقعا که سیزده چهارده ساله بودم با خوندن این جمله احساس بیداری می کردم احساس بزرگی! و درونم دنبال درد می گشتم!! احساس می کردم اونقدر بزرگم که می تونم به جنگ همه دردهای عالم برم! با خودم می گفتم کاری نداره سمیه ، فقط دردها رو پیدا کن!
و بازم قیصر ترانه درد رو در گوشم زمزمه می کنه:
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
...

خداجون اشکالی نداره که بگم یکم خسته ام!؟ ... ازت شجاعت می خوام و یه نشونه دوباره، مثل همون نشونه هایی که همیشه بی مقدمه می فرستی و دنیامو زیرو رو می کنی.. باشه خدا جون!
آمین


