تبليغاتX
آمّین
آمّین

 ساعت 7:45  87/11/15 

موضوعی که می خوام در موردش بنویسم تو این روزها تیتر اول و درشت مطالبیه که هی تو روزنامه ذهنم منتشر میشه! مثل کشف حقیقتی می مونه که بارها و بارها توسط افراد مختلف تو زمانهای مختلف کشف شده ... حقیقتی که آدمها اونو داستان می کنند ، تو کتابها می نویسند، ازش فیلم می سازند، و با تکرارش سرگرم می شن...

یکم بهم وقت بدید تا براتون بگم...

87/11/19   ساعت 12:19

و اما حقیقت..

می گن گفتن حقیقت سخته! جای حقیقت همیشه تو قلب آدمها بوده ، جایی که هیج مهمون ناخونده ای نتونه بهش سرک بکشه ، جایی که برای همیشه بکر و ناب بمونه ..  ( ولی این بکر و ناب موندن چه فایده ای داره!!؟؟)

شاید واسه همینه که حقیقت زندگی هر روز و هر روز توسط آدمها کشف میشه ولی هنوز کشف نشده باقی مونده! رازی که تو صندوقچه قلب آدمه پنهون می مونه (این چقدر بده!) ما همه حقیقتی رو می دونیم که جرآت نداریم بهم بگیم ، جرآت نداریم اولین کاشفی باشیم که بلند فریاد بزنه یافتم یافتم... چون گفتن حقیقت سخته!

حقیقتی  که تو قلبم خونه کرده طاقت لب فرو بستن نداره... ولی خدای من! این بنده کوچیکت دنبال یه راه قشنگ می گرده، واسه گفتن حقیقت زندگی ، یه راه رویایی که تو باید نشونم بدی.. کمکم کن ، مثل همیشه...

 تو فرصت کمی که به گفتن این مطلب فکر می کردم اتفاقاتی افتاد که آهنگ تپش حقیقت رو در قلبم تغییر داد.و شاید یکیش همین دیروز بود، وقتی مریم کوچولو محکم بغلم کرد... اونقدر محکم که دیگه تفاوتی بین قلب کوچیک اون و قلب بیقرار من نبود، هر جند دقیقه که حلقه دستشو دور گردنم محکم تر می کرد جیغ  می کشید  و بعد صدای یه خنده کوتاه ...  مریم تنهای من حرف نمی زنه ولی  دیروز زمزمه های مبهمی از یه ترانه فراموش شده رو از لبهاش می خوندم، محمد رضا شگفت زده داد زد: خانم خمسه مریم داره حرف می زنه!.. چقدر حقیقتی که تو این 4 سال زندگی تو قلب مریم کوچولو کشف شده تلخه ، و اینقدر بیان این حقیت براش سخته که فقط جیغ می کشه... اما اون از من شجاع تره، اون از ما شجاع تره،  اون سختیه بیان حقیقت رو قبول کرده... مریم برام از اون ترانه بخون... بخون شاید جرآت پیدا کنم..

مریم ، دانیال ، پویا، امیرعلی، حدیثه ، محمد... دلم می خواد حقیقت زندگی رو به زیبایی کشف کنید با همه تنهایی ها و سختی هایی که این دنیای کوچیک براتون به ارمغان آورده، خدای من ، خدای حقایق! دوستت دارم بیشتر و بیشتر از قبل.. 

                                                                                                                            آمین

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط سمیه عبداله پور |

یاد صدای گرم ناصر عبداللهی بخیر، پر از رویا می شدم وقتی می خوند:

توی بحت جاده ها . هر جا که دیدنی نیست
چشمامو  میبندم و جاش  یه  رویا  میذارم

میشه به همه چیز که نه! ولی به خیلی از مسایل و اتفاقات زندگی یه جور دیگه نگاه کرد، وقتی قرار شد هر روز ساعت 5:30 از خواب بیدار بشوم برام یه اتفاق سخت بود! می خواستم اولش جا بزنم، اما به خودم یه هفته فرصت دادم مطمئن بودم که حداقل ظرف این یه هفته از بی خوابی نخواهم مرد...

و حالا یه هفته است که صبحها قبل از اینکه خورشید از پشت کوهها سرک بکشه به پرچین همسایه سلام میکنم! با صدای اذان صبح، تازه به تولد دوبارم در یک روز جدید ایمان میارم .. تو گرگ و میش هوا، تا اومدن سرویس تو پارک نرمش می کنم نفس عمیق میکشم و با ستاره های آسمون شب، خداحافظی می کنم...

تو سرویس وقتی همه خوابند و هیج صدایی نمیاد بهترین فرصت واسه فکر کردن، واسه نوشتن، واسه ورق زدن دفتر رویاها... خدای من! کی فکرش رو می کرد زندگی تو ساعات اولیه صبح اینقدر هیجان انگیز باشه!!! دیگه خوابم نمی یاد...

خدایا شکرت

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387 توسط سمیه عبداله پور |
یک هفته گذشت! به همین سادگی و به همین سختی...

یک هفته گذشت!!!! با این همه اتفاق و رفت و آمد افکار مختلف به ذهنم ، احساس می کنم بیشتر از هفت روز گذشته... شاید هفت ماه ... شاید هفت سال... دوست دارم امشب تا صبح به هفت سال گذشته نه، فقط به هفته گذشته فکر کنم و سرشار از رحمت و حکمت خدا بشم... حکمت خدا که همیشه شگفت زده ام می کنه...

کتاب " پله پله تا ملاقات خدا" پیش رومه، هدیه دوست خوبم زینب، که با اولین صفحه ای که ازش خوندم یه سیر و سلوک حسابی داشتم! (خداییش منم خیلی جو گیرما) !!

خدا جون! ... دوست دارم بقیه شو از دلم بخونی... و بازم شگفت زده ام کنی!..

"افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد"

آمین 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم بهمن 1387 توسط سمیه عبداله پور |
قالب وبلاگ