تبليغاتX
آمّین
آمّین

و خدایی که در این نزدیکی ست...
 


                                                           آمین...

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط سمیه عبداله پور |

برای دوست خوبم، رهسپارکوی دوست :

       چی بنویسم خانمی... پاییز داره تقویم زندگی رو تنها می نویسه، به تنهایی می نویسه!... پاییز که از راه می رسه منو دیگه رو زمین پیدا نمی کنی ... لابه لای برگهای زرد و نارنجی این تقویم ، با هوهوی باد، گم می شم تو نیلی آسمون ، با آسمون بغض می کنم و یک فصل بارون می شم... یه فصل بارون... می چکم رو گونه شمعدونی مهربون...  دستت رو بکش رو گونت خانمی...پاییز برای من و تو می نویسه... وه که چه خیال انگیز می نویسه...




نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387 توسط سمیه عبداله پور |

دلهایی که در بهاررمضان به شکوفه نشستید، رایحه خوش آمرزش را از خاطر نبرید، این درخت حتما" به بار مبنشیند... خدایا! کمکمان کن سرمای سخت زمستان از خاطر برود با گرمای توکل به تو !  با تو حال و هوای این باغ همیشه بهاریست،  خدای شکوفه ها! صدای آمین در باغ می پیچد و رنگین کمان اجابت تو لبخند می زند...

 آمین یا رب العالمین



نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط سمیه عبداله پور |
این روزها دلم نمی خواد حرف بزنم ! نه! حالم بد نیست... فقط دلم نمی خواد حرف بزنم و یا حتی بنویسم ... دلم می خواد نگاه کنم ، فقط نگاه.... تو هم به من نگاه کن! خدای خوبم ... مثل همیشه و برام یه آرزو نقاشی کن، یه رویا... که حتما" توش هم گل شمعدونی باشه و هم یه سقاخونه، مثل همونی که اون روزها ساختم...

علی جان! امشب برایت نمی نویسم... نقش می زنم...

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387 توسط سمیه عبداله پور |
قالب وبلاگ